تولد دو کودک 25 سال پیش ....
نه به خاطر اینکه وضع مردم توپ باشه به خاطر جنگ و تعدیل جمعیت این شعار پابر جا بود
میون کلی بچه که به دنیا میومدن 2تا شون مد نظر ما هستند که خوش به حالشون شده وشدن همکلاسیمون !
این دو تا نوزاد یکی 3 خرداد و یکی 4 خرداد این دنیا رو مشعوف کردن
اگه رو به شمال وایستین و دهنتون رو به سمت چپ کج کنید کنج چشم چپ شما نشان دهنده محل تولد یکیشون و اگه دست چپتون رو تا جایی که جا داره باز کنید و به عقب ببرید نشون دهنده محل تولد اون یکیشون هست...
حالا الان شبه امتحان نکنید ..
اقا پسره اروم بود و شکمشو سیر میکردی میخوابید ولی دختر خانومه واه واه ..
از بچگی شر بود و به زور میداشت شبا ملت یه خواب راحت داشته باشن !
کم کم بزرگ شدن و میرفتن تو کوچه بازی که دختر خانومه موهاشو خرگوشی میبست ولی بیرون شر نبود
اقا پسره هم که از اول اروم بود ..
اولین روز مدرسه شون یادشون نمیره وقتی تقسیم بندی شدن و رفتن اقا پسره فرقی براش نمیکرد اون وسط مسطای کلاس میشست و کلاسم تموم میشد کیفشو بر میداشت و میرفت و میخوابید و فرداهاش هم همینجور
البته یه کره زمین داشت که کلا با اون میخوابید و عاشق او بود و یه روزم موند زیرش بدبخت ترکید !
ولی دختر خانومه چون کوچیک بود تو کلاس میترسید و با خودش فکر کرد که بزرگترین دختر کلاس رو به عنوان دوست خودش انتخاب کنه که کسی زور نگه !
و پیداشم کرد و نشست اخر کلاس پیش اون و گفت من هدی ام اونم گفت منم مینا هستم و معلم به من گفته چون از همه بلندترم باید ته کلاس بشینم و دختر داستان ما هم مجبور شد ته بشینه و به زور تخته سیاه و ببینه و عینکی بشه !
دختر خانومه یه عروسک داشت که به گردنش نخ بسته بود و کارش این بود که مینداختش تو جوب و دوباره میکشیدش بیرون و دوستش هم کلا کارش با پاره اجر و اینا بود و بچه های بیچاره رو میترسوند و توی مدرسه تو چش همه گچ فوت میکرد و حتی تا اخراج از مدرسه هم پیش رفته بود که یه فوق ابتدایی بگیره و بشینه تو خونه فطیر بپزه
فقط بعد دیپلم بود که جدا شدن.... اقا پسره رفت تو جغرافیا و دخترک داستان ما رفت شیلات و دوستش رفت عمران
ولی دوباره به هم توی جای دیگه رسیدند...توی گروه شهر سازان که نه شرسازان علوم تحقیقات . حالا از اون روزا 25 سال میگذره و همه شون کنار ما هستند
اخه ما ها هم کلاسی هستیم....
خواهر و برادر عزیزم مهندس مشایخی و مهندس حمیدی از طرف تمام بچه های کلاس تولدتون مبارک