سال نو مبارک!

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز *****به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال  *همایون بادت این روز و همه روز

سعدی شیرازی

http://img.p30parsi.com/images/12563838297733115147.jpg

 

چیدن سفره هفت سین از دیرباز از مراسم جدا ناشدنی نوروز بوده که ساعتی به تحویل سال مانده ، این سفره گذاشته میشود. هفت، عددی است مقدس که نشان دهنده هفت ایزد زرتشتیان موسوم به امشاسپندان است و به همین دلیل سین های نوروزی به نام هفت سین خوانده می شوند…

سفره هفت سین سفره ایست که در آن سبزه، سماق ، سیر ، سنجد ، سیب ، سمنو ، سرکه و سکه، همچنین آینه شمعدان ، شمع ، کتب آسمان ، تخم مرغ رنگ کرده یا تزئین شده ، کتاب شعر، گل مانند شب بو- لاله – سنبل ، کاسه آب ، نقل و نبات و شیرینی قرار میگیرد.

تمامی مواردی که بر سر سفره هفت سین قرار میگیرند دارای معانی خاصی هستند که برای شروع سال نو آنرا طلب میکنیم و البته در هر منطقه معنا و تنوع این موارد متفاوت است

در هفت سین سبزه نشان رویش و سبزی ، سمنو به سبب داشتن گندم نشان برکت ، سنجد نشانی از عشق و دلداگی ، سیب میوه ای به نشان سلامت عشق و زایش، سکه های تازه ضرب شده نمادی از ثروت است، وجود چند دانه سیر نیز به نشانه دفع بیماری و یک ظرف سرکه هم عنوان برکت بر سفره نوروز ایرانیان جای داده می شود.

هفت سین و نمادهای آن نشانه های از نو شدن زندگی و طبیعت هستند که در سفره جای می گیرند. تخم مرغ رنگ کرده به نیت برکت و روزی که معمولا به تعداد اعضای خانواده تهیه میشود و در برخی مناطق به معنایی نشان نژاد است و ازدیاد نسل. و شیرینی به معنای شیرین کام بودن در تمام روزهای سال است.

میوه ،آجیل و یک تکه نان یا مقداری برنج هم نشان از پر برکت بودن سفره دارد.

گل به نیت باروری و شادابی بر سر سفره هفت سین گذاشته میشود

آینه، برای رفع کدورت و یکرنگی

شمع روشن به نیت روشنایی و طول عمر اعضای خانواده که به همین دلیل اعتقاد بر این بوده که شمع هفت سین را نباید خاموش کرد و در صورت لزوم این کار باید با برگ سبز یا نقل و نبات انجام شود.

اسفند هم گیاهی مقدس محسوب شده و نمادی از بوی خوش است

و سرانجام آب در سفره هفت سین پاکی و پاکیزگی است و همچنین نشان آبادانی و همینطور صافی، پاکی و گشایش در کارها میباشد

برای طراحی یک سفره هفت سین با توجه به فضایی که برای آن در نظر میگیریم از حالتهای مختلف میتوان استفاده کرد که وابسته به نوع ابتکار طراح دارد.

 

در ادامه، نوروز از نگاه شاعران

ادامه نوشته

پانته آ

در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتي هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست..
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت.
هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است.

تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی
قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است

برگرفته از http://piremardodarya.blogfa.com/

پيغام گير تلفن منزل برخي شاعران!

فكر مي كنيد اگه در دوره حافظ و فردوسي و……تلفن بود اونم ازنوع منشي دار ،
منشي تلفن خونشون چي مي گفت ؟

لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد.

پيغام‌گير حافظ

رفته‌ام بيرون من از كاشانه‌ي خود غم مخور
تا مگر بينم رخ جانانه‌ي خود غم مخور
بشنوي پاسخ ز حافظ گر كه بگذاري پيام
زان زمان كو باز گردم خانه‌ي خود غم مخور

پيغام‌گير سعدي

از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتي دادي به دستم*

پيغام‌گير فردوسي

نمي‌باشم امروز اندر سراي
كه رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا برآيد بلند آفتاب

پيغام‌گير خيام

اين چرخ فلك، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام كه كرده‌اي از من ياد
رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش
آيم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پيغام‌گير منوچهري

از شرم، به رنگ باد باشد رويم
در خانه نباشم كه سلامي گويم
بگذاري اگر پيام، پاسخ دهمت
زان پيش كه همچو برف گردد رويم

پيغام‌گير مولانا

بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوري برانگيزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پيغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

پيغام‌گير باباطاهر

تليفون كرده اي جانم فدايت
الهي مو به قربون صدايت
چو از صحرا بيايم، نازنينم
فرستم پاسخي از دل برايت

پيغام‌گير شاعران شعر نو

افسوس مي خورم،
چون زنگ ميزني،
من خانه نيستم كه دهم پاسخ تو را،
بعد از صداي بوق،
برگو پيام خود،
من زود مي‌رسم،
چشم انتظار باش

 

برگرفته از http://qartal-home.vcn.ir/?p=2087

 

نگاهی معمارانه به شعر فروغ فرخزاد

نشانی های خانه فروغ

نگاهی معمارانه به شعر فروغ فرخزاد (۱)

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

"فروغ فرخزاد"

 

سخن از پنجره های باز است!

همیشه فکر می کردم، و هنوز هم بر این باورم که زندگی به باور و روال فروغ، عالمی دیگر دارد. فروغ یعنی زندگی. فروغ یعنی تمام زیبایی های زندگی، بی هیچ پرده پوشی و بی هیچ ریا و تزویر. زندگی با تمام شیطنت ها و شورمندی هایش. با فروغ " سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست/ سخن از روزست و پنجره های باز/ و هوای تازه/ و اجاقیکه در آن اشیاء بیهوده می سوزند/ و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است/ و تولد و تکامل و غرور/ سخن از دستان عاشق ماست".

رفتند آن روزها

خانه من چندی است آن شادابی و سرزندگی را ندارد. انگار زمان گم شده است. انگار چیزی از دست رفته است. " آن روزها رفتند/ آن روزهای برفی خاموش/ کز پشت شیشه، در اتاق گرم،/ هر دم به بیرون، خیره می گشتم/ پاکیزه برف من، چو کرکی نرم/ آرام می بارید". کنون دیگر خانه من تاریک است و زندگی از آن رخت بربسته است. " روی خط های کج و معوج سقف/ چشم خود را دیدم/ چون رطیلی سنگین/ خشک می شد در کف، در زردی، در خفقان".  در این خانه، زندگی دلگیر است، روح را می آزارد و خاطره های جوانی و شادابی را بر فرقم می کوبد: " خانه خالی/ خانه دلگیر/ خانه دربسته بر هجوم جوانی/ خانه تاریکی و تصور خورشید/ خانه تنهایی و تفال و تردید/ خانه پرده، کتاب، گنجه و تصاویر". در این خانه، از خورشید فقط تصورش را دارم و تنهایی و تاریکی را. در این خانه غم زده، " سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد/ سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن".

بد زمانه ای شده است." در خیابان های سرد شب/ جفت ها پیوسته با تردید/ یکدیگر را ترک می گویند/ در خیابان های سرد شب/ جز خداحافظ خداحافظ، صدایی نیست". همه جا تنها کلامی که می شنوی، خداحافظی است و وداع. دوری است و جدایی. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. عشق ها مرده اند. دریچه ای به دیار عاشقان نیست. بیابان از مجنون خالی مانده است. خاک است و غبار وسنگ و تربت. " عشق/ تنهاست و از پنجره ای کوتاه/ به بیابان های بی مجنون می نگرد"

من، فروغ، امروز را دوست می دارم. خانه ای می سازم که زندگی در آن جاری باشد:" ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی/ ای همدمان پنجره های گشوده در باران". " آیا زمان آن نرسیده است/ که این دریچه باز شود، باز باز باز/ که آسمان ببارد" امروز، زیباتر از دیروز است.

(۱) برگرفته از مقاله ای به همین نام به نوشته بهروز مره باغی- مجله جستارهای شهرسازی ش ۲۶ و ۲۷

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،


آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،


آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را

نشنوی،


آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،


می خواهم بدانم،


دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای


خوشبختی خودت دعا
 کنی؟

 

 

 

سهراب سپهري







آرزوهایی که حرام شدند...!

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت:

یه آرزو کن تا برآورده کنم

 لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد

 آرزوهایش شد نه آرزوبا سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید

 به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین

و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن

 و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند

 گریه میکردند

عشق می ورزیدند

 و محبت میکردند

 لستر وسط آرزوهایش نشست

 آنها را روی هم ریخت

تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان

 تا ....... پیر شد

 و بعد یک شب او را پیدا کردند

 در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

 آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند

 بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شل سیلور استاین

داستان

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست

متن زير داستان كوتاهي از اوست

cid:image001.gif@01CAE6F2.7A7E6BA0

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند ,

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند,

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند,

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها,

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند,

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند,

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند,

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند,

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است,

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
 
 
 
پ.ن: این داستان منو یاد کتاب کارل پوپر انداخت : جامعه باز و دشمنان آن!!!

بین این دو جمله رابطه جالبی هست:

 

 اولین قدم را با ایمان بردارید، مهم نیست مسیر را ببینید،فقط اولین قدم را بردارید...

دکتر مارتین لوترکینگ

 

مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم ، مهم این است که در چه راستایی گام بر می داریم .

هلمز

افتاد

آنسان که برگ

- آن اتفاق زرد-

می افتد

افتاد

آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد-

می افتد

اما

او سبز بود و گرم که

افتاد

قیصر امین پور

 

امروز ۸ آبان سومین سالمرگ دکتر قیصر امین پور (شاعر نامی معاصر) بود،روحش شاد

پ.ن: اونموقع می رفتم کتابخونه دانشکده ادبیات که خیلی بزرگ و دلباز بود،با یه معماری ایرانی و اصیل، هنوزم از فضای اونجا خوشم میاد، پاییز خاطره انگیزی بود،کم کم می خواستیم واسه کنکور ارشد بخونیم ( البته واسه سراسری که یهو سر از آزاد درآوردیم!)

 

 

سیزیف

سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف عاصی در نظر بگیرند،بیهودگی بود:تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود. مدام سیزیف باید تخته سنگی را از یک سربالایی تیز بالا می برد همین که به نوک سر بالایی می رسید سنگ قل می خورد پایین و می افتاد توی دره.او دوباره پایین می آمد و آن را هن هن کنان بالا می برد. فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده می شود. زاویه ها و تیزی های سنگ که دست های سیزیف را خونین و مالین می کرد،در صد ساله ی اول مجازاتش صاف و صوف شد. گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعد صاف شد،طوری که هل دادن پر زحمتش جایش را به قل دادن ساده داد. در هزاره ی بعد،تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر. عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چیزی از یک سنگریزه از آن باقی نماند.تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده:سنگریزه را توی جیبش می گذارد، و با کارت اعتباری،قرص های مسکن و دارو های آرام بخش می برد. حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه ی 28 ساختمان دفترش،روی قله ی کیفر گاهش میرود، و شب ها دو باره پایین می آید.
 
کیفر       استفان لاکنر


در آغاز آفرینش یک روز دروغ و حقیقت رفتند کنار رودخانه ، دروغ گفت : بیا شنا کنیم و حقیقت ساده دل قبول کرد ، اما تا لباسهایش را درآورد و در آب رفت ، دروغ لباس او را دزدید و رفت ، از آن به بعد حقیقت بیچاره عریان ماند و مردم دروغ را در لباس حقیقت دیدند !

دو خط موازی...

دو خط موازي زاييده شدند. پسركي در كلاس درس آنها را

 روي كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد

 و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي

 دادند. خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي

 توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد.

 خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .

 من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك

 شوم ... يا خط كنار يك نردبان. خط دومي گفت : من هم مي

 توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك

 نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت !

چه شغل شاعرانه اي .... !

در همين لحظه معلم فرياد زد :

 « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند .... »

 

باقی در ادامه...

                                                   

 

 

ادامه نوشته

مهرگان خوش باد...

۱۶ مهر جشن مهرگان مبارک

 

شعر از هوشنگ ابتهاج ( سایه)

 

بگشاییم کفتران را بال

بفروزیم شعله بر سر کوه

بسراییم شادمانه سرود

وین چنین با هزار گونه شکوه

مهرگان را به پیشباز رویم

رقص خوش پیچ و تاب پرچم ها

زیر پرواز کفتران سپید

شادی آرمیده گام سپهر

خنده نوشکفته خورشید

مهرگان را درود می گویند

گرم هر کار مست هر پندار

همره هر پیام هر سوگند

در دل هر نگاه هر آواز

توی هر بوسه

روی هر لبخند بسراییم

مهرگان خوش باد

 

يك روز زندگی

 

      


دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.


پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

 

 

 

ادامه نوشته

چکامه ای از: مرحوم نجمه زارع

 

غم كه مي آيد در و ديوار شاعر مي شود      

در تو زنداني ترين رفتار، شاعر مي شود

مي نشيني چند تمرين رياضي حل كني     

 خط كش و نقاله و پرگار، شاعر مي شود

تا چه حد اين حرف ها را مي تواني حس كني؟     

حس كني دارد دلم بسيار شاعر مي شود

تا زماني با تو ام انگار شاعر نيستم  

از تو تا دورم، دلم انگار شاعر مي شود

باز مي پرسي: چطور اينگونه شاعر شد دلت؟      

تو دلت را جاي من بگذار! شاعر مي شود

گرچه مي دانم، نمي داني چه دارم مي كِشم       

 از تو مي گويد دلم هربار، شاعر مي شود

 

دمی با احمد شاملو در ساعت 5 عصر...

   ۲ مرداد ۱۳۸۹؛ دهمین سالمرگ احمد شاملو شاعر  آزادی

                                                                              

کلمات او را تکرار می کنم
نامه ی شاعر اسپانیولی در سالروز درگذشت احمد شاملو
کلارا خانس/ ترجمه فرهاد آذرمی، محسن عمادی / منبع: روزنامه شرق

شاملو بر آسمان و بر آب و بر آتش گام برمی داشت. کلمات او را تکرار می کنیم: هزار چشمه خورشید می جوشد از یقین.» و هزاران چشمه می جوشند. هزاران چشمه. هزاران چشمه.
یاد احمد شاملو به هر بهانه ای که باشد، همیشه فرصتی است برای تعمق در همه جوانب شعر، این روزها که آشوب و بی نظمی در همه جهان بالا گرفته است به یادمان می آورد که کلام شاعرانه نقشی در جامعه دارد که باید به بار بنشیند. گاندی گفت: شعر مقاومت منفی بی پایانی است . با این سخن، او شعر را یک بار و برای همیشه در متن زندگی اجتماعی جای داد و برخلاف افلاطون در کتاب جمهور درها را به روی شاعر باز کرد. این عبارت گاندی اتفاقی نیست که بر پایه شهودی است که جوهره حقیقی شعر است؛ شهودی که فراتر از منطق به درستی راه می یابد. اگر شعر می تواند به ابزاری بدل شود نخست به خاطر حقیقت آن است؛ حقیقتی که حقایق دیگر را در برمی گیرد، کسی که آن را به غایت می رساند یا از آن خود می کندرا وادار می کند تا خود به قلعه ای برای دفاع از حقیقت بدل شود که رشوه پذیر نیست.
از این رو گاندی افزود: « شعر فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چرا که در جامعه و جهان، همگان خواسته اند اشیا و دروغ را به زو بر ما تحمیل کنند… شعر در برابر جبر تاریخ قدعلم می کند، علیه استثمار مغزها و علیه تمامی تعصب ها…» شعر ساده است، دست و دلباز است، گشاده و ژرف است. قلعه بازی است  برای همه آنان که حاضرند راه سختگیرترین وفاداری ها را دنبال کنند. جریانی مخفی است از زلال آب های نیالوده نخستین. آن که در شعر زندگی می کند در حریمی از خلوص استعدادی برای شناسایی و از این رو برای برادری. آب های شعر بیرونی نیستند، چنین است که تکثر آنها را گل آلود نمی کند. آب های شعر در درون شاعر جاری اند و آنچه باز می تابانند از باطن اشیا سخن می گوید و آنها را به آغاز می پیوندد. تمامی شاعران می دانند که حکایت جز این نیست. ظهور لحظه ی نخستین و عمل. و نیز م یدانند که این واژه کاری متعالی می کند، جان پناهی است برای اومانیسم و محملی است برای صلح و آشتی و غمخوارگی و با تقدیس دوباره هستی در برابر جدایی از مقدسات می ایستد. عالم شعر از منطق و از هنرمندان عاری است: فضایی است که بیانی چون تعریف نوالیس در آن مجاز است: شعر حقیقت مطلق است. جایی که آن واژه مقدس درخشان از کائنات موسیقی بیرون می آید: همه چیز هارمونی است. واژه یونانی mousike را به هارمونی و تناسب نیز می توان برگرداند. سال های پیش نوشتم: حیات آدمی به درج نقطه ای در تاریخ محدود نمی شود. در آن بردگی ای که ماتریالیسم از آن سخن می گوید، محصور نیست. هنوز ابعاد دیگری نیز مانده اند، کثرت سطوح زمان ها و فضاها، شناخته و ناشناخته و رابطه میان آنها که سخت بنیادین است. در این دنیای ناشناخته ها، هدف شعر و شاید تنها هدفی که می تواند به انجامش برساند، بخشیدن ارزشی دیگر از حقیقت به جهان است و مکان یابی حقیقت است در آن، منشوری در پیوند با زندگی و اینجاست که اهمیت اصلی این هنر نمایان می شود. احمد شاملو با شعر و شخصیتش که همیشه در قلب های ما زنده است، یاد آور مسئولیت ما و تعهد ماست؛ تعهد و وظیفه ما برای خوب دیدن و پایمردی برای تعالی هر چیز. کلمات او یاس و نومیدی را از ما دور می کند. چرا که هنر، خود، مقصد است و باید هر چه  او را از امید دور می کند، به دور بریزد. پس باید خود را فراخوانیم وشعرهای دیگری بخوانیم، اشعاری چون « ماهی ها» « آی عشق» یا « ترانه بزرگ آرزو» را، نه تنها برای بهتر دیدن حقیقت، که حتا چو شاهدی بر اومانیسم زدایی، چرا که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است که حضور انسان آبادانی است و می خواهیم و باید آباد کنیم. وبنای ما د رغایت کلام، بنا کردن خود است همچون تمامی انسان ها و تمامی آحاد بشر.

گاندی در دنباله ی کلام خود گفت:« شاعر نیازی به آزادی ندارد، چون آزاد است.» در آزادی هارمونی می نشیند، درهارمونی عشق  و در عشق تمامی امکان ها. آزادی خود را با هارمونی می شناسد و با حقیقت. شعر، پشت و پناهی محکمی  است برای عشق و تمامی امکان ها؛ امان هایی که بر یگانگی بنا می شوند و در نهایت به هم می رسند. اینک شعر تجربه ای دشوار است. نیاز به وفاداری خدشه ناپذیری دارد. ایثاری به غایت دشوار و دور. شاملو چنین راهی برگزید. اودیسه ئوس الیتیس نوشته بود: « هیچ کس مجبور نیست به شعر توجه کند ولی اگر به شعر علاقه مند شد ناچار است بیاموزد که با این موقعیت تازه چگونه خو کند: با قدم برداشتن بر هوا و بر آب.»

شاملو بر آسمان و بر آب و بر آتش گام برمی داشت. کلمات او را تکرار می کنیم: هزار چشمه خورشید می جوشد از یقین.» و هزاران چشمه می جوشند. هزاران چشمه. هزاران چشمه.

برگرفته از سایت http://www.es-haghi.com/?p=4331

سینما ...

 

 آشنایی با هری پاتر در روز 23 ژوئیه !

نام : دانیل راد کلیف

نام  اصلی : دانیل جاکوب راد کلیف

تاریخ تولد : 23 جولای 1989 ( امروز روز تولدشه! )

محل تولد : فولهام ،لندن ،انگلستان

بیوگرافی دانیل راد کلیف 

بیوگرافی و جوایز در ادامه...

ادامه نوشته

گفت وگو با دكتر حسين پاينده، پژوهشگر مطالعات فرهنگي: آگهي تجاري به مثابه متن ادبي

۳ سال پیش در یک جلسه نقد ادبی در دانشگاه تهران با دکتر پاینده آشنا شدم و همونجا بود که راجع به آگهی های تجاری و نقد ادبی صحبت کرد و بحث جالبی بود برام...................

بیوگرافی کوتاه

دکتر حسین پاینده» متولد سال ۱۳۴۱ در تهران است. او دوره لیسانس را در انگلستان گذراند و یک سال پس از انقلاب به کشور بازگشت. در سال ۱۳۶۸ از دانشگاه علامه طباطبایی لیسانس ادبیات انگلیسی گرفت و در سال ۱۳۷۰ مدرک کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی را از دانشگاه تهران اخذ کرد.

پاینده از همان سال به عنوان عضو هیات علمی به استخدام دانشگاه علامه طباطبایی درآمد و متعاقباً در سال ۱۳۷۵ برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت. او در سال ۱۳۸۰ پس از اخذ دکترای نظریه و نقد ادبی با درجه عالی به کشور بازگشت و در حال حاضر به عنوان دانشیار در دانشگاه علامه طباطبایی به تدریس مشغول است.

«قرائتي نقادانه از آگهي هاي تجاري در تلويزيون ايران» عنوان كتابي است از دكتر حسين پاينده كه از زاويه ديدي بديع آگهي هاي تلويزيوني را مورد تحليل قرار مي دهد. دكتر پاينده روش نقد ادبي را براي واكاوي و تأويل آگهي برگزيده كه بسيار جذاب و هيجان انگيز است....

در ادامه...

از اونجایی که خانم مشایخی تیزرهای آگهی تلویزیونی رو دنبال میکنن خوندن این مطلب در تحلیل این آگهی ها بهشون کمک میکنه!

ادامه نوشته

بخونید...قشنگه...!

 
 
 نامه بدون نقطه یک رعیت در زمان
 
ناصرالدین شاه قاجار 



نوشته اي كه ذيلا از نظر خواننده گرامي مي گذرد نامه اي است كه مرحوم ميرزا محمد الويري به مرحوم احمدخان امير حسيني سيف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمي داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بي نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهاي ادب زبان پارسي به شمار مي آيد. انگيزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و كثرت عائله و تنگي معيشت بوده است. اين نامه در زمان ناصرالدين شاه بوده
 
 
متن نامه در ادامه مطلب...
ادامه نوشته

دانته در ابتدای کتاب "ورود به دوزخ" می نویسد:

سردر دوزخ نوشته اند:

 امید را بگذارید و داخل شوید.

جهان بی امید دوزخ است.

ایگلو نام خانه مردمانی است که با سورتمه مسافرت میکنند...

 هر روز آیس پک  می خورند و سرما هم نمی خورند...!

نامشان را فراموش کرده ام. سری به صفحه گوگل میزنم. همه این جملات را می نویسم و دکمه جستجو را میزنم؛ نتیجه ای که یافت می شود اینست:

آنها برای معرفی خود هیچ واژه ای ندارند !

 

پی نوشت: BBC یه مستند علمی پخش می کرد که یه جهانگردی می گفت اسکیموها هیچ اسمی برای معرفی خودشون ندارن و واژه اسکیمو رو  ماها روشون گذاشتیم!

این گزارش واقعی است!

 
 
به نقل از سایت   IRAN 20 که آمارگیری مربوط به پدیده خرخونیسم  در ایران رو انجام داده!
 
مطلبی که هم اکنون درشرف خواندن آن هستید حاصل بررسی چند ساله جمعی ازدانشمندان IBRI (مرکز پژوهش های خرخونی ایرانIran s book worn research center ) است وجزء اسناد فوق محرمانه این سازمان تلقی میشود.
پروفسور جیمز مور و گروه همراه در تحقیقات جامعه شناسی پدیده خرخونی یا به عبارت بهترkharkhunism این پدیده را از بحث های جدی جامعه بشری به خصوص درنزدیکی امتحان پایان ترم میدانند!آنها می گویند که بانزدیک شدن زمان امتحانات سوال هایی چون "امروز چقدر درس خوندی؟" و"امشب چی میخوای بخونی؟" وغیره بین بچه ها متداول میشود.این مقاله قصد دارد به چگونگی شیوع و ابتلا به این بیماری و بررسی کلی این پدیده استثنایی بپردازد.

ادامه نوشته

این روزها که می گذرد شادم که می گذرد...!

        

   

   این روزها که می گذرد

                                         شادم

            

 

   این روزها که می گذرد

                                         شادم

                                               که می گذرد

                                                             این روزها

                          

  شادم

                                    که می گذرد...

  
 
مرحوم قیصر امین پور

روزى که امیرکبیر به شدت گریست

روزى که امیرکبیر به شدت گریست

 
 
سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند

 

 

ادامه نوشته

و خداوند زن را آفرید ...

 
هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: "اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ..."
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع كرد و چنین گفت: "بله
وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة
گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوش هايت را ببند تا
طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي. از او حذر كن كه يار و همدم
ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و به چاه ویل سرنگونت مي کند....
مراقب باش...."
و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: "به چشم."
شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: "خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف
خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم،
و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم، اما از خوف
آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختم
 اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست. به خدا نگاهي كردم مثل هميشه
لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم،  مي دانست.
با لبخند گفت: "اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او باعث آرامش عالم است.
بدون او تو کامل نیستی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او
را آيت پروردگاريم  قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را می پرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق
را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، 
تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم."
من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي؟"
خدا گفت: "من؟"
فرياد زدم: "شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟”
خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي
و نه آوای مرا."
و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرف هاي پيشينش را تكرار مي كند...

روز زن مبارک



 

موعظه های بنجامین فرانکلین

موعظه های بنجامین فرانکلین

ماکس وبر در کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری ، برای تبیین بهتر روح سرمایه داری به موعظه های بنجامین فرانکلین استناد می کند که در این موعظه ها آمده است :

"بیاد بسپار وقت طلاست فردی که که می تواند در برابر کار یک روز ده شیلینگ بدست آورد اگر نصف روز کار و نصف دیگر را به بطالت بگذراند نه تنها متضرر هزینه ای می شود بلکه حقوق نصف روز را هم از دست داده است."

ادامه نوشته

قوانین مردانه

متاسفانه تا حالا کسی از مردا نبوده که بشینه قوانین مردونه رو  رو کاغذ بیاره تا شماها (خانوم هاشون) براحتی بفهمین و درکشون کنین، تصمیم گرفتم این قوانین رو به رشته تحریر در بیاورم تا لا اقل یه لطفی در حق شماها و شوهراتون کرده باشم، به امید اینکه بهشون عمل کنید: لطفا دقت کنید که تمام این قوانین با عدد یک شماره گذاری شدن یعنی هیچ کدومشون برتری نسبی به دیگری ندارن:

در ادامه مطلب........

ادامه نوشته

اسامی 30 میلیاردر ایرانی و چند میلیاردر 40 سال بعد(طنز ) !!!

خیلی ها موفقیت را داشتن موقعیت شغلی مناسب و برخورداری از رفاه کامل می دانند ، اگرچه بسیاری ثروتمند بودن را به عنوان نوعی ارزش، شاید شبیه به موفقیت نمی دانند، اما در بسیاری از کشورهای دنیا چنین است. از همین راهروی فکری هم هست، که ثروتمند ترین مردان و زنان دنیا، آنجا که سامانه مالیاتی درستی هم وجود دارد، با افتخار سر خود را بالا می گیرند و از ثروت مشروعی می گویند که البته قانونمد و شفاف به دست آمده است و کم نیستند لیست های ثروتمند ترین افراد یک کشور یا جهان که در نشریات مطرح می شوند.
ادامه نوشته

اشعار طنز و خنده درمانی!

در باغ دلم گرد جنون می ریزی

سرسبزترین گیاه این جالیزی

از ساقه تو به آسمان خواهم رفت

ای دوست تو لوبیای سحرآمیزی!!

------------------------------------------------------------------------------------

 

اي بي هنر هَزْلْ ، تو را خواهم كشت    

 بي خاصيت رذل ، تو را خواهم كشت

كم دور و بَرِ «انار» و « سارا» بپَلَك   

 «دارا» ! به اباالفضل تو را خواهم كشت

جلیل صفربیگی

 

------------------------------------------------------------------------------------

ماكياول پرسيد : هدفت از اين شعر چه بود؟

گفتم : هيم؟!

گفت : اگزيستانسياليسم ؟ فمينيسم؟ اومانيسم؟ ماركسيسم؟ كدام ايسم؟

گفتم : بهترين مكتب، مكتبِ فلسفي ـ مفصلي روماتيسم! ! !

 

از دوستی به نام نیما

کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم