البته شاید این آخرین امتحانات زندگیمون باشه!!!

 در آستانه فصل غم انگیز امتحانات انجمن دانشجویان رنج کشیده این بار به صورت علمی و در طی ساعت ها تلاش شبانه روزی توانستند با اثبات فرضیه هایی در رابطه با این پرسش که "چرا یک دانشجوی نرمال نمی تواند درس بخواند؟!!"  ادعاهای جدید خود را منتشر کنند:

 1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این

ترتیب 313 روز باقی میماند.

  2)  حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی

برای یک فرد نرمال مشکل است 263 روز باقی میماند.

  3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود بنابراین

141 روز باقی میماند.

  4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود

پس 126 روز باقی میماند.

  5)  طبیعتا 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود پس 96

روز باقی میماند.

  6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است.

چرا که انسان موجودی اجتماعیست این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند.

 7)  روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند پس 46 روز باقی میماند.

  8)    تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند پس 16 روز باقی

میماند.

  9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید پس 6روز باقی میماند.

  10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود پس 3 روز باقی میماند.

  11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرد پس 1 روز باقی

میماند.

  12) یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟

 

نتیجه اخلاقی: یک دانشجوی نرمال نمی تواند درس بخواند.

با سلام خدمت همه دوستان

قطعه شعری از شاهنامه فردوسی اندر خوبی و نیکی کردن

نباشد همی نیک و بد پایدار                     همان به که نیکی بود یادگار
دراز است دست فلک بربدی                  
همه نیکویی کن اگر بخردی
چو نیکی کنی، نیکی آید برت                   بدی را بدی باشد اندرخورت
چو نیکی نمایدت کیهان‌خدای                   تو با هر کسی نیز، نیکی نمای
مکن بد، که بینی به فرجام بد                   ز بد گردد اندر جهان، نام بد
به نیکی بباید تن آراستن                         که نیکی نشاید ز کس خواستن
وگر بد کنی، جز بدی ندروی                   شبی در جهان شادمان نغنوی

علت درج این مطلب بوجود آمدن یکسری مسائل در چند هفته اخیر در کلاسمون  بود .


سال نو مبارک!

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز *****به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال  *همایون بادت این روز و همه روز

سعدی شیرازی

http://img.p30parsi.com/images/12563838297733115147.jpg

 

چیدن سفره هفت سین از دیرباز از مراسم جدا ناشدنی نوروز بوده که ساعتی به تحویل سال مانده ، این سفره گذاشته میشود. هفت، عددی است مقدس که نشان دهنده هفت ایزد زرتشتیان موسوم به امشاسپندان است و به همین دلیل سین های نوروزی به نام هفت سین خوانده می شوند…

سفره هفت سین سفره ایست که در آن سبزه، سماق ، سیر ، سنجد ، سیب ، سمنو ، سرکه و سکه، همچنین آینه شمعدان ، شمع ، کتب آسمان ، تخم مرغ رنگ کرده یا تزئین شده ، کتاب شعر، گل مانند شب بو- لاله – سنبل ، کاسه آب ، نقل و نبات و شیرینی قرار میگیرد.

تمامی مواردی که بر سر سفره هفت سین قرار میگیرند دارای معانی خاصی هستند که برای شروع سال نو آنرا طلب میکنیم و البته در هر منطقه معنا و تنوع این موارد متفاوت است

در هفت سین سبزه نشان رویش و سبزی ، سمنو به سبب داشتن گندم نشان برکت ، سنجد نشانی از عشق و دلداگی ، سیب میوه ای به نشان سلامت عشق و زایش، سکه های تازه ضرب شده نمادی از ثروت است، وجود چند دانه سیر نیز به نشانه دفع بیماری و یک ظرف سرکه هم عنوان برکت بر سفره نوروز ایرانیان جای داده می شود.

هفت سین و نمادهای آن نشانه های از نو شدن زندگی و طبیعت هستند که در سفره جای می گیرند. تخم مرغ رنگ کرده به نیت برکت و روزی که معمولا به تعداد اعضای خانواده تهیه میشود و در برخی مناطق به معنایی نشان نژاد است و ازدیاد نسل. و شیرینی به معنای شیرین کام بودن در تمام روزهای سال است.

میوه ،آجیل و یک تکه نان یا مقداری برنج هم نشان از پر برکت بودن سفره دارد.

گل به نیت باروری و شادابی بر سر سفره هفت سین گذاشته میشود

آینه، برای رفع کدورت و یکرنگی

شمع روشن به نیت روشنایی و طول عمر اعضای خانواده که به همین دلیل اعتقاد بر این بوده که شمع هفت سین را نباید خاموش کرد و در صورت لزوم این کار باید با برگ سبز یا نقل و نبات انجام شود.

اسفند هم گیاهی مقدس محسوب شده و نمادی از بوی خوش است

و سرانجام آب در سفره هفت سین پاکی و پاکیزگی است و همچنین نشان آبادانی و همینطور صافی، پاکی و گشایش در کارها میباشد

برای طراحی یک سفره هفت سین با توجه به فضایی که برای آن در نظر میگیریم از حالتهای مختلف میتوان استفاده کرد که وابسته به نوع ابتکار طراح دارد.

 

در ادامه، نوروز از نگاه شاعران

ادامه نوشته

5 دی 89 هفتمین سالگرد تخریب ارگ تاریخی بم

 احساس خودم درباره زلزله بم شاید همون احساس میلیون ها ایرانی باشه که وقتی خبر فاجعه بار رو شنیدن و تصاویرشو دیدن در بهت فرو رفتن و دلشون می تپید برای نجات هموطنانشون. وقتی خبر رو شنیدیم تیم های امداد و آموزش های سریع عملیات امداد شروع شد و تعداد زیادی از بچه های کوی دانشگاه تهران بودیم که راه افتادیم به سمت مهرآباد و از اونجا راهی بم شدیم، روزهای سخت و تلخی بود و دیدن بازمانده های سرمازده و عزیز از دست داده و جنازه های زیر آوارها و استشمام بوی مرگ و بی کسی عذاب آور بود و هرچه مانده بود حس یاس و دلمردگی در میان تلی از شهری تاریخی که به خاک و آوار تبدیل شده بود...

۵ دی به یاد زلزله مرگبار بم

نوشته زیر برگرفته از پژوهشگاه بین‌المللی زلزله شناسی و مهندسی زلزله است ( ۱۳۸۷):

بامدادی كه یادآور خاطره‌ای بسیار تلخ در تاریخ كشور ماست، سال‌ها در اذهان مردم ایران باقی خواهد ماند. آن هنگام كه ساكنان <بم> و روستاهای اطراف آن در خواب بودند، ناگهان زلزله‌ای به قدرت 7/6درجه ریشتر رخ داد و شهری با 90هزار نفر ساكن زیرورو شد. خرابی این زلزله تا شعاع بیش از 50 كیلومتر را دربر گرفت و باعث ویرانی بسیاری از خانه‌ها، ادارات و مزارع و طرح‌های عمرانی، كشاورزی، فرهنگی و ورزشی شد. این زلزله مهیب، 30 هزار كشته داشت و شهر بم و روستاهای اطراف آن را به تلی از خاك تبدیل كرد.‌
بامداد روز جمعه پنجم دی ماه سال 1382 (26 دسامبر 2003 ) تیتر نخستین خبر این بود: ‌‌<زمین لرزه شهرستان بم را تكان داد > ‌
طی ساعات بعد مشخص شد كه آنچه بر بم گذشته هرگز از اذهان و خاطره‌ها محو نخواهد شد. شهر كهنی كه تار و پود آن در پس زلزله‌ای ویرانگر در كمترین زمان ممكن در هم پیچید و با اهل و بنایش به ویرانه مبدل شد. شهر زیبایی كه با ارگ باصلابتش قرن ها در كویر خشك و بی‌آب و علف همچون ستاره‌ای تابناك می‌درخشید. آنگاه كه خبر شهر ویران شده بم به گوش جهانیان رسید هیچكس باور نمی‌كرد اینچنین سرنوشتی در انتظار مردم این دیار بوده است. ‌
در آن جمعه سرد و شبنم‌زده قرعه مرگ به نام بمی‌ها افتاد و مردم كرمان داغدار عزیزانی شدند كه در چند فرسخی شهرشان گرفتار قهر طبیعت شدند. حجم ویرانی ها به قدری زیاد بود كه گروه‌های اعزامی نمی‌دانستند از كدام سو آغاز كنند. از كوچه‌های درهم تنیده خشتی، از خیابان معلم، از روستای بروات یا روستای خواجه عسكر، جای جای شهر بم را فریاد و شیون و مرگ و عزا گرفته بود، زیرا بیش از 90 درصد این شهر ویران شده بود. ‌
فریاد استمداد و كمك خواهی زنان و كودكان و سالخورده از همه جا شنیده می‌شد، آژیر آمبولانس هایی كه برای كمك آمده بودند از هر سویی به گوش می‌رسید و لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. بیش از یكصد هزار نفر در كمتر از 12ثانیه در بامدادی سیاه در چنگال مرگ و تباهی گرفتار شدند. مردم در نخستین دقایق آن روز غم‌انگیز با شنیدن خبر تاثرآمیز زلزله بم با هر آنچه داشتند به سوی این منطقه شتافتند تا شاید بتوانند جسم های نیمه جانی را كه اسیر خروارها خاك و خاشاك شده بودند نجات دهند. ‌
تمامی راه های منتهی به شهر ویران شده بم مملو از انسان های نوعدوستی بود كه می‌خواستند در نخستین فرصت ممكن به فریاد مردم بلا كشیده آن دیار برسند. دست‌اندركاران و مسئولان نیز همپای مردم در ساعات اولیه وقوع این فاجعه ملی عملیات امداد و نجات را آغاز كردند. در نخستین روز وقوع حادثه بیمارستان ها و درمانگاه‌های سراسر استان كرمان پذیرای بیش از سه هزار مجروح و مصدوم این حادثه جانكاه بود. ‌
خوشبختانه، با ایثار تحسین انگیز ملت دلسوز و سازمانهایی (چه داخلی و چه بین‌المللی) كه سریعا به كمك شتافت ند، بسیاری از نیازهای فوری و اولیه بازماندگان این بلای بزرگ تامین شد.‌
با گذشت ۵ سال از آن فاجعه در بم، نگاه‌ها همچنان مبهوت است، ایا طلوع سپیده دل‌انگیز از دل غروب بم دوباره خواهد دمید؟ ایا آسمان بی‌ستاره بم دوباره پرستاره خواهد شد؟ ایا نخل‌های بم دوباره طراوت خواهد گرفت؟ ایا بی خانمانان، سامان خواهند گرفت؟ ایا زندگان بم، زندگی خواهند كرد؟ در بم، در كویر سخت و تنهای بم، چه زمان زندگی رنگ خواهد گرفت؟ مبادا بم، فراموش شود، مبادا حصاری دور بم كشیده شود، مبادا بی‌كسان، بی‌پناهان و بازماندگان بم فراموش شوند، مبادا بم فراموش شود.
روح تمامی عزیزان از دست رفته این فاجعه شاد باد.

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد...

...

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

...

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گلها می اندیشم...

"فروغ فرخزاد"

 

سلام بچه ها! امیدوارم عمرتون مثل شب چله طولانی ولی دلاتون همیشه گرم باشه

یلدایتان خجسته

 

امشب شب عروسی یکی از بهترین دوستامون جناب مهندس محمودزاده بود

مجید جون تاپ ترین آرزوهارو برات دارم

                      و بهترین شب زندگیت و بهت تبریک میگم

انشالا همیشه در کنار هم خوشبخت و سربلند زندگی کنید

من یکی که خیلی میخوامت...

دل نوشته ای برای دوستان همدرد!

سالاد شهرسازی با کمی سس پست مدرنیته !!!

بعضی وقتا خوندن یکی دو تا کتاب یا مقاله، موضوعی رو اونقدر توی ذهن آدم باز و حلاجی میکنه که تاثیرش شاید تا آخر عمر حرفه ای آدم موندگار بشه، نمونه های زیادی از شیوه های یادگیری همیشه به آدم گفته میشه، اما چیزی که اهمیتش بیشتر از هر چیز دیگه ست استمرار در یادگیری چه به لحاظ پیگیری ذهنی هر شخص برای یادگیری اون مطلب و چه به لحاظ پیگیری عملی و یادگیری تکنیکی هستش، اخیرا ذهنم به موضوع حمل و نقل شهری جلب شده بود که با راهنمایی های جناب دکتر عندلیب کم کم دارم این بحث رو با نوسازی مکان های فرسوده از دیدگاه کالبدی و اون هم از منظر دسترسی ها و معابر این مکان ها تلفیق می کنم، و مهم تر از همه علاقه م به مباحث نظری موضوع هست از نوع شهرسازی انسان محورکه میشه گفت علاقه شدیدی به نظریه های پست مدرن از مدت ها قبل داشتم و جرقه ای که دکتر عندلیب توی ذهنم ایجاد کرد منو داره به سمتی میبره که  تمام جوانب علاقه شخصیم رو پوشش میده، موضوع از این قراره که مقاله ای با کمک استاد با موضوع نوسازی و پارادایم پست مدرنیسم بنویسم که فقط هم بر روی کالبد ومعابر و دسترسی های مکان های فرسوده زووم کنم، اونقدر استاد حساسیتش رو به این نوع محلات با تاکید بیان کرد که کم کم همه دوستانی که این درس رو با علاقه انتخاب کردیم به این درک مشترک رسیدیم که واقعا بهسازی محلات فرسوده کم از فتح خرمشهر نداره! روان سازی شبکه های ترافیکی اهمیت بالایی داره، ولی نه به بهای فراموش کردن عنصری به نام انسان! تجربه ناپسندی که مارو بلافاصله به یاد بزرگراه نواب به عنوان اولین و گسترده ترین مداخله ای میندازه که صرفا با ارتقاء عملکرد ترافیکی پایتخت شکل گرفت و تمام محصول این مداخله تنها و تنها درنما و پوسته بزرگراه خلاصه شد و هیچ منفعتی رو نصیب ساکنان قبلی و ساکنان جدید بزرگراه نواب نکرد و سودش تنها نصیب اونایی شد که با ماشین شخصی از این شریان عبور میکردن، بی توجهی به عنصر انسان در این بزرگراه به قدری نمایان هست که اقدامات جناب هاسمان ( شهردار پاریس در قرن 19) که توجه خاصی به تعریض بزرگراه ها و یکدست کردن کاربری ها داشت در مقابلش سر تعظیم فرود میاره! ولی الانه برنامه ریزی و طراحی شهری به سمتی داره میتازه که یه تابلوی ایست بر سر راه تمام اقداماتی بذاره که قصد شکستن حریم انسانی رو در شهرها دارن، از این منظرکلانشهری مثل تهران با تمام پیچیدگی ها و مسائلش میتونه مایه عبرت و در عین حال الگویی باشه برای بقیه شهرهای کشور، ولی عمده راهکارهایی که ذکر میشه از این قراره که باید هر چه زودتر راه شهرسازی مدرنیستی رو در جنبه هایی از کار که منجر به تخریب شاخصه انسانی شهرها میشه بست و اقدام به ساخت فضاهایی کرد که به لحاظ انسانی کارکرد فراوانی دارن و به ویژگی هایی چون تمرکز، تلفیق کاربری ها و ضرورت وجود ساختمان های سالخورده در شهر که هویت معمارانه شهر رو به نمایش میذارن توجه موکد بشه، ویژگی هایی که 50 سال پیش خانم جیکوبز( شهرساز پست مدرن آمریکایی) در کتاب "مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکایی" به عنوان اولین زمزمه های پست مدرنیته در برنامه ریزی شهری عنوان کرد.

آیا من همان خاکم که هستم؟!!

سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم ، می شوم قد یک کف دست خاک که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه ، یا یک قلوه سنگ روی شانه ی یک کوه ، یا مشتی سنگ ریزه ، ته ته اقیانوس ؛ یا حتی خاک یک گلدان باشد ؛ خاک همین گلدان پشت پنجره...

یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه ، خاک باقی بماند ، فقط خاک.
اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد ، ببیند ، بشنود ، بفهمد ، جان داشته باشد.

یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود ، انتخاب کند ، عوض بشود ، تغییر کند.


وای ، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم. همان خاکی که با بقیه خاک ها فرق می کند. من آن خاکی هستم که توی دست های خدا ورزیده شده ام و خدا از نفسش در آن دمیده. من آن خاک قیمتی ام.

حالا میفهمم چرا فرشته ها آن قدر حسودیشان شد...

اما اگر این خاک ، این خاک برگزیده ، خاکی که اسم دارد ، قشنگترین اسم دنیا را ، خاکی که نور چشمی و عزیز دردانه خداست.
اگر نتواند تغییر کند ، اگر عوض نشود ، اگر انتخاب نکند ، اگر همین طور خاک باقی بماند ، اگر آن آخر که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد ، سرش را بیندازد پایین و بگوید :یا لیتنی کنت تراباً .بگوید: ای کاش خاک بودم...

این وحشتناک ترین جمله ای است که یک آدم می تواند بگوید .

یعنی این که حتی نتوانسته خاک باشد ، چه برسد به آدم! یعنی این که....
خدایا دستمان را بگیر ونیاور آن روزی را که هیچ آدمی چنین بگوید.

 

 " ع.آهاری "

 

عید قربانی کردن هواهای نفسانی مبارک!

«پایان نامه خرگوش »



یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در
همین حین، یک روباه او را دید.


روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟

خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می
نویسم.

روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه
خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.

گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می
کنم.

گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟ بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش
شدند.خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد. در لانه خرگوش، در
یک گوشه استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه
دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه
مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چی باشه
مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید
آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!

سلامی به گرمی و بلندای روزهای تابستون...

امیدوارم این پست بهونه ای باشه برای حضور میلیونی بچه ها در وبلاگ!!!

البته بی مناسبت هم نیست، چند روز پیش می خواستم به مناسبت تولد مهندس خدابین ( ۲۸ مرداد) یه پست تبریک بنویسم که متاسفانه مشغله بسیار شد و سعادت از کف برفت!

ولی الان هم دیر نشده و مناسبت دو تا شده و تولد میسیو ملازاده ( ۱ شهریور) هم بهش اضافه شده و این سعادت مضاعف نصیبم شد که تولد این دو دوست عزیز و طبق سنت همیشگی و به رسم ادب با همه احساسی که دارم بهشون تبریک بگم، آی لاو یو... انشاءالله در داشتن عمر طولانی با نوح پیامبر مشهور و محشور بشین!

تولدتون مبارک

ایگلو نام خانه مردمانی است که با سورتمه مسافرت میکنند...

 هر روز آیس پک  می خورند و سرما هم نمی خورند...!

نامشان را فراموش کرده ام. سری به صفحه گوگل میزنم. همه این جملات را می نویسم و دکمه جستجو را میزنم؛ نتیجه ای که یافت می شود اینست:

آنها برای معرفی خود هیچ واژه ای ندارند !

 

پی نوشت: BBC یه مستند علمی پخش می کرد که یه جهانگردی می گفت اسکیموها هیچ اسمی برای معرفی خودشون ندارن و واژه اسکیمو رو  ماها روشون گذاشتیم!

سلام بر تو روزی که دیوار کعبه شکافته شد

سلام بر تو روزی که در خانه خدا زاده شدی

و روزی که در خانه خدا رستگار گشتی

سلام بر تو روزی که شمع بیت المال را خاموش  کردی

سلام بر تو روزی که عدالت را گستراندی

و حق یتیمان را از ظالمان ستاندی

سلام بر آه ، سلام بر چاه ...

 

میلاد علی (ع)  مبارک

 

 

سلام دوستای خوبم

از اونجایی که مسئولیت "دیوان برید" و نامه نگاری ها و دبیری مجمع کلاسمون به من محول شده و به اصطلاح امروزی خبرنگاری مجمع رو انجام میدم ( البته قبلا هم یه سال خبرنگار روزنامه بودم ) به خودم سرخود و بدون گفته کسی اجازه دادم که بگم آقای خدابین پرایدشو فروخته ( همون پرایدی که ۷ نفری سوارش شدیم و کلی ازش خاطره داریم!!!) و به جاش یه ۲۰۶ خوشکل و مامانی خریده، به افتخارش همون پشت کامپیوترتون یه کف حسابی براش بزنین، اینو گفتم تا هم به مهندس تبریک بگین و هم یه شیرینی ازش طلب کنید

شاید دعوام کنه!!! ولی خلاصه سور بعدی به پای آقای خدابین افتاده ، از همین الان هرچی میل دارین سفارش بدین

با اطلاع از مزاج بچه ها اینم از MENU

بستنی مخصوص

هویج بستنی

شیرموز بستنی

آب پرتقال

آب انار

آب زرشک

آب آلبالو

و مهمتر از همه "سان شاین" ...!

حالا دیگه موقع جبران کردن…..(طنز)

 

دیگه نوبت  آرزوهای مخصوص خانم مهندس مشایخی رسید….

ادامه نوشته

تولد دو کودک 25 سال پیش ....

سال 64 بود و زندگی بهتر فرزند بیشتر !

نه به خاطر اینکه وضع مردم توپ باشه به خاطر جنگ و تعدیل جمعیت این شعار پابر جا بود

میون کلی بچه که به دنیا میومدن 2تا شون مد نظر ما هستند که خوش به حالشون شده وشدن همکلاسیمون !.......... در ادامه مطلب

ادامه نوشته

بیست و ششمین بهار ...


سوم خرداد بود. یه روز جمعه خیلی خفن وسط بحبوحه جنگ ایران و عراق و تازه ۵ روز از شروع ماه رمضون گذشته بود که البته در اینجا بین علما اختلاف وجود داره و جای بسی شک و بحث هستش که به اعتقاد هدا خانم ۴ خرداد یعنی یه روز بعد خجسته زادروز سوم خرداد! دقیقا روزی که خجسته زادروز ایشون هستش عوض اینکه ششم ماه رمضون باشه ایشون فرمودن که چهارم رمضون بوده،بالاخره چون ایشونم متولد همون ساله بنده رو حرفش حرفی نزدم و گفتم شاید راست میگه!

آخه تا جایی که من یادمه مامانم همیشه تو گوشم روضه می خونه که من پنجم رمضون به دنیا اومدم، خلاصه هر کی سالنامه ۶۴ دستش بود بیاد این شبهه به وجود اومده رو برطرف کنه و به این اختلاف نظر موجود بین علما خاتمه بده

آره داشتم می گفتم که توی یه همچین موقعی که پر از مناسبت بوده ساعت یک بعد از ظهر که همه خیابونای شهرو به خاطر به دنیا اومدن یه شهرساز کوچولو بسته بودن! ( البته در کنار رژه خیابون در سالروز آزادسازی خرمشهر!) و دقیقا موقعی که به نقل از منابع معتبر ، تلویزیون داشت کارتون "پسر شجاع "رو پخش می کرد پسر شجاعی به دنیا میاد که یه سر داره و ۱۰۰۰ سودا و به قول مجید گفتنی تصوری داره که پشت دریا شهری بسازه که تموم راههای منتهی به اون مارپیچ باشه، البته پیش از اینکه کتاب snake roll به چاپ برسه!


 

تولدم مبارک

 

پیشاپیش ۴ خرداد روز تولد هدا خانم و هم بهش تبریک بگم  

خاطره نمایشگاه امروز ...

امروز پنج تایی رفتیم نمایشگاه کتاب

منظور همون پنتاگون کلاسه که به اختصار میشه خمحمن !!!

بعد کلی دردسر جا پارک پیدا کردیم و رفتیم تو

دم ورودی نمایشگاه از معمار ها ثبت نام میکردن که ما هم به زور معماری رو کردیم زیر مجموعه شهر سازی و خودمونو ثبت نام کردیم ..

از اول از همه ما فعال تر اقای نوری بود که از همون بدو ورود بیچاره کلا تو صف بود

در ادامه مطلب ....

ادامه نوشته

خاطرات بیان تصویری .....

هرکسی از جایی اومده  مهم نیست از کجا مهمه اینه که کناره هم هستیم

با هم کار و تلاش میکنیم تا به یک هدف نهایی برسیم

یه چیزی که شاید تا اخر عمر از یاد تک تک ما ها نره کلاس بیان تصویریه دکتر شاهچراغی هست

کلاسی که وقتی اولین بار دیدم از ساعت 9 صبح هست تا 6 بعدازظهر غش رفتم ولی الان که میدونم چند جلسه ای بیشتر نمونده دلم واسه تک تک خاطراتش تنگ میشه ....

راستش متوجه نمیشیم کی تموم میشه ...

مثل اب خوردن میگذره .... که یک روزی دست توی دست بچه هامون همدیگر رو ببینیم و به یاد تمام این لحظات بیوفتیم........ و بگیم و بخندیم

یک روز هم از عمرمون کم شد .......

یه تاریخی باید تععین کنیم تو اینده باز هم دور هم جمع بشیم

حتی تابستون.....

حتی بعد پایان فوق لیسانس ..